كد مطلب:1245
تاريخ انتشار:5 بهمن 1390 ساعت 16:30
چاپ چاپ

یا امام غریبه!

هادی مددی

پیش پرده:
متن زیر در واقع پرسشی است که به درازا کشانده ام،پرسش نسل من از فرهنگ دینی زمانه؛نسلی که میان ماندن و رفتن بر در خانه ائمه به تردید ایستاده است.

 

پرده ی اول: کودکی
خاطرات کودکی ام را که زیر و رو می کنم جز چند تصویر کوتاه، چیز دیگری از حرم در آن نیست.

تصویر اول منم که بی اختیار و با تلاش پدر از سر و کول مردم بالا رفته ام تا دستی بکشم به ضریح و اگر بخت یارتر باشم بوسه ای هم بچپانم پایش.در تصویر دوم که به شکرِخدا هنوز هم برقرار است مادرم است که پس از بازگشت از حرم با خوشحالی و هیجان تعریف می کند که حرم خوب خلوت بوده و حتی دستش به ضریح هم رسیده است.

تصویر سوم لحظه ی تحویل سال است و من به همراه پدر و مادر و برادر و خواهر در یکی از صحن ها که نمی دانم کدام است منتظریم تا عید از راه برسد. لباسهای نو بر تنم، ایستاده ام و نگاهم به ساعت بزرگی است که گذاشته اند توی یک مناره ی بلند.(پس احتمالاً صحن انقلاب بوده باشد).

آخرین تصویر کمی تاریک است و بسیار دلهره آور و پر از سؤال. شب شده  است و من هنوز خانه نیستم، توی کوچه با بچه های کوچه(یا بقول ما مشهدی ها "میلان") نشسته ایم روی سپرِ یک پیکان و مشغول بازی هستیم که یکدفعه یک بمب صاف می افتد وسطِ مشهد و بعد یکنفر مثل راوی فیلمهای سینمایی و یا دانای کل داستانها می گوید که در حرم بمب گذاری شده و بعد انگار یک سطل خون می پاشد روی شهر و تلویزیون همه اش دست و پا نشان می هد و ضریح را و ویترین ادواتِ امام را که شیشه اش شکسته است و شمشیر و سؤال و سؤال و سؤال.

پرده ی دوم: نوجوانی
نه! دیگر رهایم نکرد.همین تصویر آخری.مثل یک ترس ازلی گره خورد به تار و پودم.و شد جواب همه ی سؤال های بی-جوابِ نوجوانی. اینکه چرا میل چندانی به حرم رفتن ندارم؟ چرا تا حرم می روم ولی از درونِ صحن به امام سلام می دهم؟ اینکه چرا دلم هم هوای حرم نمی کند گاهی.

 سالِ کنکور بدجوری تنها بودم. روزهایم شده بود درس و اشک.یک گوشه ی خلوتِ خانه را نشان کرده بودم برای خودم،درس که فشارم می داد به آنجا می رفتم و یک دلِ سیر گریه می کردم.اصلاً از واجباتِ کارهای یومیّه شده بود انگار.


در همین حال و هواها بود که یک روز صبح در مسیرِ رفتن به مدرسه وقتی اتوبوسِ شرکت واحد از زیر حرم رد شد و پیچید جلوی یکی از درهای حرم و بعد راننده داد زد "حرم".چشمم افتاد به گنبد فیروزه ای گوهرشاد و به صحن پت و پهنِ جامعِ رضوی که تیغه ی آفتاب پاییزی کف آن را جارو می زد و از زمین بخار بلند می شد و رفته بودم توی نخ سکوت حرم که یکهو اتوبوس فِسی کرد و رفت و من نفهمیدم کِی پیاده شده ام و تا به خودم بیایم توی حرم نشسته بودم رو به روی ضریح و بینمان چند متر بیشتر فاصله نبود و من زده بودم زیر گریه.

 
پرده ی سوم:جوانی


1-   سعدیا! دورِ نیک نامی رفت / نوبتِ عاشقی ست یکچندی [1]
نذر نبود.یک قول درونی بود. بین خودم و خدا.داستان از آنجا شروع شد که موقع نماز مغرب رسیده بودم حرم.اینکه از کجا و چرا، یادم نیست. فضا حال و هوای دلچسبی داشت. نمازم که تمام شد نشستم و زل زدم به جمعیت. به رکوعشان به سجودشان.وقتی نوبتِ قنوت شد من هم با آنها دعا خواندم.شور و حالی بود. و این شد قرار من و خدا برای اذانِ مغرب روزهای پنجشنبه. بعد رفته رفته مثلِ هر رخدادِ دیگری قوام یافت.شکل گرفت. مثلاً جایمان مشخص شد:بست شیخ بهایی،کفشداری 13 و صحنِ مسجدِ گوهرشاد.


در هفته های کنکور کارشناسی ارشد پنجشنبه قصه ی دیگری داشت.جمعه و شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه اگر رمضان بودند ولی پنجشنبه عید فطر بود.انگار فانوس دریایی که نورش فقط پنجشنبه به سمتِ ما می افتاد. مهم نبود آنروز طبق برنامه پیش رفته باشی یا نه اذانِ مغربش سهم خودت و حرم بود.



2-   ای حیاتِ عاشقان در مردگی / دل نیابی جز که در دلبردگی [2]
اتوبوس که به میدان امام رضا رسید دلم پر کشید.رویم نشد وگرنه همانجا وسطِ آن همه دانشجو که برای کنفرانسِ سراسری عمران آمده بودند سمنان می زدم زیر گریه.

از مشهد که دور می شوی تازه می فهمی این حرم عجب حرمتی دارد.اسمش که می آید بغض ات می گیرد.به قولِ یکی از همکاران که وقتی در ترمینال تهران بلیط مشهد گیرش نمی آید و سراسیمه به اطراف و اکناف نگاه می کند همین که چشمش به تلویزیون می افتد که در آستانه تولد امام رضا تصاویر حرم را نشان می دهد مردِ گنده با پنج مَن ریش و سبیل همانجا وسطِ ترمینال می زند زیرِ گریه و حالا گریه نکن کِی گریه کن که "تورِ به خدا یِگ نفر مو رِ بِبَرَه مَشَد".

سکوت گوش خراشِ سمنان فرصت خوبی بود که بفهمم نسبتِ میان حرم و مشهد دقیقاً چیست.شب توی خوابگاه به دوستی که آنجا بود گفتم: ببین مثلاً انتشاراتِ امام [3]،تو نمی تونی مطمئن باشی که ده سال،بیست سال دیگه هنوز سرجاش باشه.ولی هر اتفاقی هم که برای مشهد رخ بده حتی اگه مغولا دوباره حمله کنن و کلِّ مشهد رو شخم بزنن حرم بازم سرجاشه،تکون هم نمیخوره.انگاری یک میخ که کوبیدن باشن توی دیوارِ زمین و مشهد رو ازش آویزون کرده باشن.درست مثلِ "مقیم" که از اسمهای خداست.
 
گفتم این عید به دیدارِ خودم هم بروم / دلم از دیدنِ این آینه ترسید چرا [4]

هرچه را منکر شوی، انکار نمی توانی کرد که هر چهره ای در حرم زیباتر می شود.و این استثنا بردار نیست.مردم مثل ماهی-هایی که یکنفر از خشکی درشان آورده باشد و انداخته باشد توی آب زنده می شوند.تازه می شوند.ولی واقعاً حکمت این دلبستگی در چیست؟

بگذارید سؤالهایم را صریح تر بپرسم:

      3-1- این جمعیت بعد از این همه سال چرا به اینجا می آیند؟ به هوای خانه آمده اند یا صاحبِ خانه؟ اصلاً فرقی هم می کند؟(شرف المکان بالمکین)
      3-2- چه دلیلی دارد که این حرم روز به روز بزرگتر(از نظر فیزیکی/جغرافیایی)می شود و جمعیت مراجعه کننده بیشتر؟ آیا این به ایمان مردم برمی گردد یا به اضطرارِ آنها؟

      3-3- اگر این جمعیت متفق بشوند که در مکان دیگری(دیری،صومعه ای،دشتی،صحرایی)با همین رویه(دعا،ذکر،توجه به خدا)تجمع کنند،آیا باز هم همین حال و هوا ایجاد خواهد شد؟آیا کارکردِ این حرم برپایی همین میهمانی است؟
     3-4- اگر امام رضا را به عنوان یک شخصیت تاریخی که چند روزی مهلت زندگی داشته است و حرف ها گفته است و کارها کرده است به نظاره بنشینیم،آیا براستی با شخصیت ویژه ای مواجه خواهیم شد؟

     3-5- دلت که برای حرم تنگ می شود.برای حال و هوای آن است و رواق های عمیق و سکوت وسیع و مخلوط عطر و صدای گامها و نور،و یا برای خود امام رضا؟راستی چرا هرگز با خود امام صحبت چندانی نداری؟اصلاً او را نمی-شناسی،غریبه است انگار.


________________________________________
[1] - بیتی است از سعدی(هرچند نگفته پیداست)
[2] - بیتی از مثنوی است.
[3] - نام کتابفروشی معتبری است در شهر مشهد
[4] - بیتی است از قیصر امین­پور


http://www.baztab.net/fa/news/1245/ :لینک مطلب