مجید نداف ، پژوهشگر و نویسنده دفاع مقدس در وبلاگ خود نوشت:
این قلم افتخار دارد منهای سال 1358 که به عنوان پاسداری عملیاتی (تفنگ بدست) در نقاط مختلف بحرانی کشور حضور داشته، ما بقی عمر خدمتی خود را در جبهه های جنوب و غرب - بنا به اقتضای مأموریت سازمانی - کنار فرماندهان برجسته سپاه سپری کرده است، فرماندهان شهیدی چون محمد بروجردی، داود کریمی، ابراهیم همت، ناصر و احمد کاظمی، شوشتری، متوسلیان، خرازی، علی هاشمی، فرومندی، غلامرضا صالحی و ... و چندی از فرماندهان حاضر که اکنون در جایگاههای نظامی و غیر نظامی مشغولند.
نکته اینجاست بسیاری از این دست فرماندهان که البته ملاحظات اخلاقی اجازه نمی دهد نام پاره ای دیگر از آنها که دارای ویژگیهای مشترکی هستند برده شود چگونه است که گویا از یک شهر و محله و خانواده متولد شده اند؟ این حرف که آنها از یک جنس متعالی بودند بی شک گزافه و اغراق نیست زیرا سایر محققین تاریخ جنگ نیز کمابیش در این باره اعترافات مشابهی دارند بنابراین به تحقیق هر آنچه صفات پسندیده و اخلاق نیکو بود مرهون و محصول طبیعی ادبیات امام خمینی(گفتمان) در دهه اول انقلاب شکوهمند اسلامی است.
روح بلند، آزاد اندیشی و حرّیت، عقلانیت، احساس مسئولیت نسبت به حفظ جان و کرامت انسانهای پاک باخته در رکاب انقلاب و ... در اوج عشق ورزیدن به امام خمینی(ره) و ارزش های دینی و کمال شهادت طلبی و ... در شاکله ی شخصیتی جملگی آنها، وجه بارز تخالف با دیگران بود. اگر همت و متوسلیان به رغم دستگاه فکری و اندیشه یی خود تاب تحمل مخالف داشتند از آن جهت بود که آنها شاگرد محمد بروجردی بودند. آن اسوه ی اخلاق، صبر و مقاومت و تدیّن (درباره ی بروجردی به کتاب 22روز حماسه و ایثار از این قلم، نشر دانشگاه امام حسین(ع) مراجعه شود) اگر حسین خرازی همچون همت و متوسلیان به رغم تمامی نجواهایی که در گوشی با دیگران داشت، ماه ها و سالها همدوش شهید ردانی پور این آیت عظمای الهی خدمت کرد بدان سبب بود که در گفتمان دهه اول: ایمان، صداقت و راستی حرف اول را می زد و خمیر مایه ی وحدت و اخوت میان آنها، نشان و درجه و جایگاه های یگانی و سازمانی نبود.
اگر غلامرضا صالحی از اعتقادش به مرحوم آیت الله منتظری در مباحثات طولانی در جبهه من جمله طی مراجعت از جبهه سیدکان به تهران برای عزیمت حج ذره ای عقب نشینی نمی کرد چون او در عین اعتقاد خود به رهبریِ امام و پایبندی عمیق به ارزش های انقلاب اسلامی صاحب عقل و درایت و در واقع ودیعه ای بود که خداوند به او عطا کرده بود. او این قول رایج را مردود می دانست که : اگر ولی فقیه روز را شب اعلام فرمایند سمعا و طاعتاً(!) انحرافی که از آن زمان تا کنون گریبان برادران متفاوتی را رها نکرده است و شاید این عده هنوز از نتایج مخرب معرفتی ایدئولوژیک چنین صغری کبری هایی غافل اند.
البته گذر زمان با شهادت یارانی صدّیق نشان داد کدام طیف در قول و رفتار با رهبری هماهنگ ترند. آری از این خیل فرماندهان مخلص کم نبوده و نیستند که همچون مقتدایشان مولا علی(ع) جمع ضدین به نظر می رسیدند یعنی همان امامی که یتیم بچگان را سواری می داد و در مجاهدت برای خدا آنگونه نیز شمشیر می زد.
به نظر احمد کاظمی را نیز اینگونه باید شناخت. در مقاله ای تحت عنوان" احمد مرز بین مدیریت آشتی پذیر و آشتی ناپذیر" به تجربه و تحقیق این جمع بندی حاصل شد که او در برخورد با زیر مجموعه ی خود درست بر خلاف تعامل با بالادستی ها عُمدتا نرم خو و تسلیم طلب بود. بارها جلسات او با آیت الله هاشمی رفسنجانی و فرماندهان نظامی بالاتر از او را شخصا ضبط کردم. او دقیقا مثل حسین خرازی جسورانه حرف و نظر خود را پیش می برد و به راحتی و تحت هر شرایطی امری را نمی پذیرفت که جان صدها بسیجی و جان بر کفان سپاه را به خطوط مقدم بسپارد. خداوند رحمتش کند که او سالها پس از جنگ چقدر نسبت به کاست صوتی جلسه اش با مرحوم شهید صیاد اظهار علاقه می کرد: مشاجره ای لفظی تا مرز دعوای فیزیکی در پاسگاه رنه سال 1364 جبهه حاجی عمران.
این تفاوت ها و تشابهات نه در گذشته و نه در حال حاضر قابل کتمان نیستند. در این جا بنا نیست به خصائل فرماندهان متفاوتی اشاره شود که با توسّل به همان دیدگاه های انحرافی چه بلایی بر سر گلهای سرسبد ملت در برخی جبهه ها آوردند. این ها اسرار مگوست. تا کی و کجا پرده ی مصلحت کنار رود و این قفل سر به مُهر نهاده باز شود. آن زمانی که ملاحظات شهیدان و خانواده های معظم شاهد مرتفع گردیده، فی المثل راه این کنکاش ها گشوده شود که چطور در حاشیه ی عملیاتی غرورآفرین فرماندهی فقط با دو نفر مجروح آنچنان گل و حماسه می کارد و بالعکس پس از آن در همان عملیات به واسطه ی غلبه ی احساس بر عقل از سوی فرماندهی دیگر دهها شهید به آمار عملیات اضافه می گردد. با آه و فغان از ناق دل بگذارم و بگذرم.
اما چرا بگذاریم و بگذریم از مشاهده ی جفاها و ناسزاگویی های عده ای بی نام و نشان که علیه فرماندهی از جنس همان بروجردی ها، باکری ها، خرازی ها و همت ها ... می کنند و چون سخن گفتن با مخالف را متاسفانه مطابق با چارچوب ادبیات (گفتمان) امروزین فقط به شیوه ی تهمت و دروغ آموخته اند، قصد دارند با تیغ کندشده رعب و وحشت و امپریالسم رسانه ای ابتدا حیثیت و اعتبار حقیقی سردار واقعی و استادیار فرهیخته و فاضل دانشگاه دکتر علایی را ترور کنند، سپس اساس آرمان های انقلاب و دفاع مقدس را به ریشخند گرفته، آن را هدف کینه های فروخورده شان از امام و فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) قرار دهند.
متأسفانه در مورد امثال علایی ها که زنده اند و یحتمل و مع الاسف معدودند نمی توان قلم به اِطاله راند، حتی اگر خود اجازه دهند نمی توان از سجایای اخلاقی شان که در ذیل افتخارات نظام جمهوری اسلامی است بنا به ملاحظات امنیتی سخنی گفت. اما وقتی در مَنظر میراث داران شهدای جنگ تحمیلی از سر بی تقوایی و مرگ اخلاقی هجمه هایی به سبک "گوبلز" صورت می گیرد چه باید کرد؟
علایی فرماندهی از تبار باکری هاست. چرا؟ اگر از سوابق قبل از انقلاب او در دانشگاه تبریز در حشر و نشر با آنها بگذریم که بیانگر وفاداری ریشه دار او به اسلام انقلابی و امام خمینی است حداقل از نظر این قلم شخصیت این "مرد" در ماجرای تراژدیک سپاه ارومیه نشو و نما می کند. همین جریان انحرافی که امروزه چنینی پرده دری می کند و به قصد قربت ولی در راستای منافع و برای خوشایند این و آن دامن از متانت و اخلاق اسلامی می درد و به سردار علایی نسبت هایی در شان خودشان روا می دارند، در آن زمان نیز هر کس را که با سر و وضعی متین، روشنفکرمأبانه و روشن بین، کمی قوه ی تحلیل مسائل سیاسی داشت و به اقتضای فرهنگ دانشجویی اهل مطالعه و تفکر بود، با برچسب اُمّتی (پیمانی)، میثمیچی و حتی با کمال بی شرمی گاهاً با انگ منافق (مجاهدین خلق) با شمشیر تحجر و مقدس مآبی از سپاه اخراج می کرد و این نهاد انقلابی را از کادرهای ورزیده و برخوردار از ذهنی فعال و استراتژیک همچون باکریها محروم می نمود.
اولین آشنای ام با دکتر علایی حدوداً در نیمه ی سال 1359 بود در صبحگاه سپاه ارومیه، که وی با گردنی آتِل بسته آمده بود تا سپاه را از زَنگارهای ارتجاعی بزداید و از امثال باکریها که مظلوم واقع شده بودند تظلم خواهی کند. تصور بر این است این گشادهرویی و سعه صدر علایی که منجر به بازگرداندن جمعی از سرمایه های سپاه به خانه دوم شان گردید بذر کینه ای شد که همواره آن جماعت با خود همراه داشت.
شرافت آقای علایی در همان زمان بر همگان اثبات شد. این حریت و شرافت و نگاه انسانی وی به مسائل پیرامون خود در حوزه مدیریتی ایشان صد البته با رعایت اصول و ارزشهای اسلامی پیوسته استمرار پیدا می کرد و سبب می شد مجموعه ی تحت مدیریت وی از بند تصلب گرایی و جمود فکری بگسلد و تشکیلات با سلامت و ضمانت اخلاقی مستحکمی به راه خود ادامه دهد.
در اواخر مسئولیت ایشان در سپاه نیز اتفاقاتی در شرف وقوع بود که عکس العمل سردار علایی در برابر آنها جسورانه، شجاعانه و سرشار از انصاف و بر پایه ی رهنمودهای خدشه ناپذیر امام خمینی(ره) به شمار می رفت. او معتقد بود ورود سپاه به مناقشات سیاسی و یا هر گونه دخالت بیرونی از طرف جریانات و سازمان های سیاسی در این نهاد ملی و فراملی بی کم و کاست بدعت آشکار از فرامین رهبر کبیر انقلاب اسلامی است و اگر چنین خلاف آشکاری به عمل آید دیگر تبعیضی بین گروه های سیاسی در تعامل با سپاه روا نیست چون سپاه متعلق به همه مردم و یک نهاد صددرصد مردمی است.
در غیر اینصورت است که پاسداری از مجرای قانونی و انقلابی اش خارج می شود و یکی از مهمترین و اساسی ترین مؤلفه های اقتدار و امنیت ملی به قیمت بهره برداری های لحظه ای و زودگذر سیاسی به استحاله دچار می گردد. آیا چنین فردی از کادرهای ورزیده انقلاب و نظام که نشان داده است از تعادل شخصیتی تحسین برانگیزی برخوردار می باشد (از زمان بحران سپاه ارومیه تا بحران های اخیر) حق ندارد روند تحولات منجر به پیروزی انقلاب اسلامی و آسیب های احتمالی پیش روی آن را تحلیل و بررسی کند؟ این چه مهرورزی است که با منتقدین دلسوز نظام چنین برخورد سخیف و دون مآبانه ای می شود. أین تذهبون؟
مجید ندّاف. اربعین حسینی