به عنوان یک طلبه با همه احترامی که برای شما قائلم اکنون چنین اتفاقی افتاده و من هم مقلد آیة اللّه العظمی خمینی (رحمتاللهعلیه) هستم، و به موجب این حکم مکلفم که به جبهه بروم! و حتی ظاهرا این حکم شامل حال شما هم میشود! به هر حال چه میفرمایید؟
وبلاگ قائم مقام نوشت:
هفته نامه پنجره (شماره 123 - 25 دی ماه 90)، در سالگرد رحلت دکتر سید جعفر شهیدی- استاد ممتاز دانشگاه تهران در رشته تاریخ اسلام و ادبیات پارسی- (1) ، پرونده ای درباره آن شخصیت برجسته ی دانشگاهی و حوزوی منتشر کرد ، که در این میان روایت ِ مهندس شهیدی از مباحثه پدر و فرزند ، خواندنی است:
برادر کوچکترم سیداحسان قبل از انقلاب دانشجوی رشته زیستشناسی دانشگاه شیراز بود و با پیروزی انقلاب همزمان با تعطیلی دانشگاهها در جریان انقلاب فرهنگی وارد جهاد سازندگی شد و فعالیتهای خود را در همان مجموعه ادامه داد. به مرور علاقهمند به علوم اسلامی شد و مدتی در منزل نزد پدر بهطور نامنظم دروس و متون مقدماتی حوزه را میآموخت. برادرم سیداحسان در جریان جنگ، طلبه مدرسه علمیه امام جعفر صادق (علیهالسلام) در قم بود. در سال شصت و یک، بهعنوان نیروی تبلیغی عازم جبهه شد و علیرغم اینکه بنا نبود در عملیات شرکت کند، با اصرار در خط مقدم عملیات حاضر شد و به شهادت رسید.
در ارتباط با همین مسأله عزیمت به جبهه، مواجهه علمی سرنوشتسازی از ایشان با مرحوم پدر به یاد دارم که جلوهای از اخلاق منزه و منش عالمانه آن دوعزیز است؛ اوایل جنگ بود و سیداحسان علاقه داشت به جبهه برود و پدر، هم بهخاطر علقه پدر و فرزندی و هم بهدلیل اینکه ظرفیتهای بالای یادگیری در ایشان دیده بود؛ خیلی علاقه نداشت که ایشان به این جریان ملحق شود. از آنجایی که فضای تربیتی و تعامل ما با مرحوم پدر در چنین مواردی بیشتر شبیه به یک فضای گفتوشنود علمی بود تا یک محیط عاطفی خانوادگی، کار به مباحثه کشید و پدر چون مجتهد بودند فرمودند: «این حرفی که میزنم از باب تشخیص فقهی است و شما نباید به جبهه بروی!»
جوابی که برادرم (2) داد این بود که اولا در این یک مورد رهبر کبیر انقلاب (رحمتاللهعلیه) رضایت والدین را شرط وجوب تکلیف نمیدانند و دوم اینکه چون مقلد ایشان هستند و به نخستین مسأله از باب دفاع در رساله استناد کرد که اگر دشمن بر بلاد مسلمانان و سرحدات آن هجوم نماید، واجب است بر جمیع مسلمانان دفاع از آن... و در این امر احتیاج به اذن حاکم شرع نیست و افزود :
به عنوان یک طلبه با همه احترامی که برای شما قائلم اکنون چنین اتفاقی افتاده و من هم مقلد آیة اللّه العظمی خمینی (رحمتاللهعلیه) هستم، و به موجب این حکم مکلفم که به جبهه بروم! و حتی ظاهرا این حکم شامل حال شما هم میشود! به هر حال چه میفرمایید؟
پدر تأملی کردند و گفتند: من استنباطم از لفظ بلد، محدوده شهر تهران است؛ اگر شهر تهران در معرض چنین هجمهای قرار گیرد، من هم به دفاع بر میخیزم... به اعتقاد من این مرزبندیها تقسیمات موجهی نیستند و قدرتهای جهانی بعد از جنگها بنا به مصالح خودشان این مرزها را ترسیم کردهاند. بعد از این مناظره بود که برادر ما به جبهه رفت و در نهایت هم به شهادت رسید.
تلخی و سنگینی این غم و مصیبت همیشه بر روی قلب پدر بود، اما بروز خارجی نداشت؛ چون این مواجهه در فضایی علمی و فقهی اتفاق افتاد و نه در جوی عاطفی و احساسی؛ پدر به تشخیص خود عمل کرد و احسان هم به راه خود رفت.
(1) گفتگوی خواندنی دکتر مهدی محقق درباره استاد
http://www.panjerehweekly.ir/1390/10/27/PanjerehWeekly/123/Page/50/
(2) این را به نقل از همرزمی که دقایق آخر کنارش بود، میگویم. برادر طلبهام در جبهه اصلا کارش تبلیغ بود. زمانی که آنجا بودند وقتی هنگام عملیات شد، اصرار کرد همراه نیروها عازم خط شود. همراهش که وی نیز معمم بود، میگوید: ما که کارمان رفتن به خط نبود. احسان هم در جواب میگوید: ما که تا الان اینها را تشویق و هدایت میکردیم، اگر همراهشان نشویم مصداق آیه 44 سوره بقره میشویم که میفرماید: «مردم را به نیکی دعوت میکنید اما خودتان را فراموش میکنید...»
ایشان با همین استدلال و اعتقاد در آن عملیات شرکت کرد و به درجه شهادت رسید.»